نوشته هام ...

می نویسم ، چون هستم

بسم رب الهادی
 

 (( برترین عبادات نزد خداوند با دوام ترین آنهاست ، هرچند اندک باشد (نهج الفصاحة؛ص167))) 

اعتقاد ما این است که دفاع از حق عبادت است .
ما دهه بزرگداشت امام هادی را از اواخر فروردین و در پی هتاکی عده ای حقیر ، ادامه داده ایم و انشاالله ادامه خواهیم داد ، طبق همان جمله ای که آن بالا نوشته ایم.
در همین راستا ویژه نامه "هادی عشق" را به مناسبت شهادت ایشان متنشر كردیم.
این ویژه نامه حاوی پنج یادداشت و یك صفحه شعر برای امام هادی می باشد و می توان آنرا دومین نشست مجازی وبلاگ نویسان نامید.
 به یاری خداوند این ویژه نامه شروعی بر فعالیت های گروهی از این دست خواهد بود ، باشد تا در آینده نزدیک در خدمت بقیه دوستان در این حرکت مبارک و فرخنده باشیم .
إن شاء الله 


به نام خدا

چیزی که هم اکنون به عنوان جامعه روشنفکری در ایران مود توجه است و همواره از آن یاد میشود ؛ از همه نشانه های معمولی و فلسفه روشنفکری در جهان هستی به دور است . من نمیدانم که این واژه روشنفکر مگر چه چیزی دارد که اینگونه افراد جامعه را درگیر به خود کرده است . البته من اسم این پدیده را می گذارم روشنفکر نمایی و نه روشنفکری ! فکر می کنم که ما یک مفهوم ایرانی از روشنفکری نداریم و آن چه که به عنوان این جریان در کشور رایج است به معضلی عمیق در عرصه فرهنگ تبدیل شده است .   

وقتی که درباره اصول و پیدایش واژه intellectualism  تحقیق می کردم ، پی بردم که تعریف اصول و مبانی آن تفاوت وحشتناکی با آن چیزی که در ایران هست ، دارد. در  جایی خواندم که شخص روشنفکر را این گونه تعریف کرده بود : روشنفکر از طبقه تحصیل کردگانی در جامعه‌است که با دغدغه‌های انسانی، اجتماعی، ارزشی، فرهنگی و سیاسی اقدام به موضع گیری در مباحث و مسائل حساس و مهم جامعه خویش و جامعه جهانی می‌کنند .

این ژست  روشنفکری که در ایران متداول است برگرفته از اندیشه سکولاریسمی است که عموما در کشور فرانسه مطرح شده بود  . بخشی از تحصیل کردگان فرانسوی در مقابل خرافه ها و ستم های کلیسای کاتولیک ایستادند و سعی در ترویج افکار لائیک در کشورشان شدند . البته به آن ها باید حق داد چرا که کلیسا تنها نمادی از دین مسیح باقی مانده بود و اصول و مبانی این دین آسمانی را به فراموشی سپرده بود . اکنون این تریپ روشنفکری در ایران الهام گرفته از آن ها هستند و می شود این گونه نتیجه گرفت  که روشنفکر نمایان ایرانی ضد دین هستند ! این جدایی روشنفکرنمایان ایرانی از دین بسیار خطرناک است و فکر می کنم به زودی پس از درنوردیدن دانشگاهیان و اهالی هنر ، عموم مردم جامعه را در بر خواهد گرفت کما این که این رگه ها را در افکار بعضی از دوستان می بینم .

  در و دیوار اتاق من از عکس های چه گوارا پر نیست ، من کتاب های هدایت و کافکا را با خودم جا به جا نمی کنم ،  اوقات فراغتم در کافه تریا همراه حرف ها فلسفی و زل زدن به دود سیگارم نمی گذرد ، نگاه هایم بوی نیهلیسم و ماتم نمی دهد ... دوست دارم  وقتی کتاب کافه پیانو ( رمان برتر سال 86 ) را خواندم روی آن بالا بیاورم ،  به جای این که از شاهین نجفی حمایت کنم حداقل عملش را محکوم کنم . به جای این که نام چند تا از نویسندگان معروف دنیا را بدانم ، کتاب هایی از آن ها خوانده باشم . سریال حیرانی را نبینم و به پیشنهاد مدیر فیلمبرداری اش بروم و آبگوشت و قرمه سبزی ام را بخورم که  مرا با روشنفکری کاری نیست .

 ترجیح می دهم به جای افراط و تفریط ، با یک میانه روی و حرکت روی چهارچوب و اصول جواب پس داده جهان بینی خاص خودم را داشته باشم .  به من اگر می گویید  عقب مانده حرجی نیست و خوشحال خواهم شد . عقب مانده کسی است که در عصر حاضر در اندر خم کوچه های تفکر سکولار مانده باشد  و خودش را دانای کل بداند و دیگران را جاهل  ... من یک روشنفکر ( نما )  نیستم !


به نام خدا

امروز خبر دار شدم که یک فراری کثیف به اسم شاهین نجفی که معلومه از طرف چه کسانی ساپورت می شه در ترانه به اسم نقی به ساحت مقدس امام هادی علیه السلام توهین کرده است . از طرفی در کاور آلبوم این اثر ننگین به حضرت امام رضا علیه السلام جسارت کرده است . به قدری از این جسارت خجالت زدم کرده که نمی تونم توضیح بیشتری بدهم .

ساعتی پیش خبر دار شدم که حکم ارتداد این لعین از طرف آیت الله صافی صادر شده است . و طبق گفته امام خمینی هر کس که به رسول خدا و یا اهل بیت علیهم السلام توهین کند واجب القتل است .

برای  این موجود کثیف و خبیث آرزوی مرگ دارم و امیدوارم به زودی به سزای عمل ننگینش برسد .اگر جلوی این ملعون محکم نایستیم باید منتظر جسارت های بیشتری باشیم و آن گاه دیگر افسوس فایده ای ندارد . اگر جلوی توهین کنندگان فیس بوکی قد علم می کردیم دیگر شاهد این برنامه ها نبودیم . اکنون دیگر سکوت خیانت است به اهل بیت علیهم السلام . هر کس که با آل علی در افتاد ور افتاد .

امام صادق (ع): یکی از نشانه های ولد الزنا دشمنی با ما اهل بیت است. (امالی شیخ صدوق – ص۳۳۸)

پیامبر خدا(ص) می فرمایند: اى على! هر که مرا و تو را و امامان از نسل تو را دوست دارد پس خدا را بر حلال‏زادگى‏ خود سپاس‏گوید؛ زیرا ما را دوست ندارد، مگر حلال‏زاده و ما را دشمن ندارد، مگر حرام زاده.

ب ن/ امشب یعنی شنبه 23 اردیبهشت ماه رهسپار دیار طوسم برای پابوسی سلطانش ...

 


به نام خدا

موسسه آموزش زبان انگلیسی مان برای آموزش بهتر ما یک استاد بومی انگلیسی استخدام کرده بود که هفته ای دو ساعت به ما  ریزه کاری ها و اصطلاحات این زبان شیرین را بیاموزد . البته نمی توان گفت بومی بومی ! یک ایرانی که حدود 20 سال در  انگلستان  زندگی کرده بود و حالا حتی زبان فارسی را نمی توانست درست و حسابی صحبت کند. 
روز اول کلاس یک جنگ روانی کامل بود . باید هر چه داشتیم جلوی این  فرنگی رو  می کردیم . آقای معلم محکم و با صلابت وارد کلاس شد و چند دقیقه ای صحبت کرد که قسم می خورم حتی 80 درصد صحبت هایش را نمی فهمیدم . لهجه بریتیش غلیظ که کلمه ها را پشت سر هم ردیف می کرد و خیلی هایش را به زبان نیاورده قورت می داد . چند دقیقه ای که گذشت از هر کدام از ما خواست که با ذکر نام و شغل هر کدام از چیزهایی را که در دنیا دوست داریم یا نداریم را بیان کنیم . به یکی از دختران کلاس اشاره کرد و او بعد از معرفی گفت : "من عاشق صداقت هستم و از تمام مردان بدم می آید . "آقای معلم  پوزخندی زد و گفت : "من فکر می کردم تمام زنان ، عاشق مردان هستند ولی تو اینجا جلوی تمام دنیا ادعا می کنی که از مردان بدت می آید "  دهانش را مانند غاری بزرگ و تاریک باز کرد و شروع کرد به خندیدن ... فکر نمی کنم که دختر بیچاره از حرف های او چیزی سر در آورده باشد ولی خیلی زود فهمید که اوضاع خراب است و سرش را پایین انداخت .  به یکی از بچه های دیگه اشاره ای کرد و او که حساب کار دستش آمده بود گفت : عاشق آفتاب و روشنی است و از خرافات بدش می آید "آقای معلم دوباره  با پوزخند چیزهایی را گفت که متوجه نشدم و دختر بیچاره مات و مبهوت او را نگاه می کرد . 

داشتم در ذهنم جملاتی که باید به آقای معلم  بگویم را مرور می کردم . در حالت عادی می توانستم بگویم که عاشق  قرار گرفتن در شرایط و محیط های مذهبی هستم و  و از  آدم های سخیف و خورشت فسنجان نفرت دارم . ولی پیدا کردن معادل انگلیسی این لغات در آن شرایط بغرنج کار ساده ای نبود . در اوهام خودم بودم که دیدم انگشت اشاره اش رو به من است . بلند شدم و یک سری چیزها را ردیف کردم و نشستم . با پوزخندی به من گفت "که لهجه ات کاکنی است "که بعد ها فهمیدم  که کاکنی لهجه ی لات ها و اراذل و اوباش حومه لندن است ! 
این کلاس با استاد بومی طور عجیبی بود . برخلاف روزهای دیگر که با استاد ایرانی کلاس داشتیم و در کلاس رقابت و پیشرفت وجود داشت اینجا از این خبرها نبود . چند هفته ای می گذشت و من کم کم  داشتم امیدم را به یادگیری زبان از دست می دادم  .فقط یک چیز دلداریم می داد. من تنها نبودم و گاهی بعد از تمام شدن کلاس با بچه های دیگر در حالی که سعی می کردیم انگلیسی رقت انگیزمان را به کار ببریم وارد گفت و گو هایی می شدیم که معمولا در اردوگاه های بین المللی جنگی شنیده می شد .
ترس و عذاب کم کم ساعات کلاس را فرا گرفته بود . من بسیار در خانه تمرین می کردم تا بتوانم برای خودم شخصیتی بتراشم که در کلاس کمتر تحقیر شوم . خیلی وقت ها می خواستم از او سوال کنم ولی از ترس  درست ادا نکردن جمله و متلک هایش منصرف می شدم . یک روز در کلاس به من گفت که کار کردن با تو سخت ترین کار دنیاست . هر کاری کردم نتوانستم به خودم نگیرم . 

کم کم فکر این که من بتوانم ذره ای در این زبان پیشرفت کنم به رویایی غیر ممکن  تبدیل شد . یک روز که دیرتر از بقیه به کلاس رسیدم  از ترس در را به آرامی باز کردم . آقای معلم روبرویم ایستاد و در حالی که می خواست ماژیک را در چشمم فرو کند گفت : تو ذره ای استعداد نداری و  این که دیر می آیی نشان می دهد که علاقه ای به زبان نداری و دوباره تکرار کرد که کار کردن با تو سخت ترین کار دنیاست . ناگهان متوجه شدم که چند هفته ای که در این کلاس بودم این اولین بار است که تمام لغات جمله ی  هایش  را به راحتی می فهمم . در حالی که داشتم از خوشحالی بال در می آوردم به او گفتم : به من بیشتر بگو ... باز هم بگو ... من تمام حرف هایتان را می فهمم . با من حرف بزنید .
فهمیدن زبان به این معنی نیست که می توانید به راحتی حرف بزنید . فکر می کنم بسیار فاصله است تا حرف زدن ولی فهمیدن اولین گام یادگیری است که با تمرین و تمرین و تمرین به دست می آید . 


به نام خدا

بار اولی که دیدمت خوب یادم هست . تابستان 87 بود . پرسان پرسان خودم را به دفتر مدیریت پیش دانشگاهی فروغ شهادت رساندم . خیلی چیزها درباره ات شنیده بودم . این که بارها تا مرز شهادت جلو رفته بودی ، این که هنوز خودت را بسیجی پیرو امام می دانی . این که هنوز بعد از 20 سال گذشتن از زمان جنگ یک شلوار خاکی و یک پیراهن سفید می پوشی و کسی تا به حال جز این را از تو ندیده است .  این که  مدیر سخت گیری هستی و نسبت به فرزندان شهدا حساسیت ات دو چندان است . این که این  سال تحصیلی ( 88-87) آخرین سال خدمتت در آموزش و پرورش است  و پرونده فروغ شهادت را نسل من و بازنشستگی شما خواهد بست .  همه ی این ها را شنیده بودم . آمده بودم تا به خیال خودم میخ اول را محکم بکوبم . محکم و قرص گفتم : سلام حاج آقا ، من فرزند شهید هستم و دوست ندارم درس بخوانم . امسال که مهمان شما هستم نباید به من سخت بگیری ... گفتم الان شروع  می کنی به نصیحت کردن که ای پسر درس چنین است و چنان ... اما یک لبخند شیرین زدی و در حالی که به من نگاه می کردی گفتی : خب نخون مشکلی نیست ... می دانستم که این را از ته دل نمی گویی و در طول سال تحصیلی پدرم را در خواهی آورد . آن جا بود که فهمیدم شنیده هایم درست است و تو با همه فرق داری ...

یادت هست که هر روز به علت تاخیر یا درس نخواندن از کلاس اخراج می شدم و جلوی دفترت می ایستادم ؟ شوخی شوخی با خودم عهد کرده بودم که تو را اذیت کنم و این اذیت و آزار از عشق و علاقه ام به تو سرچشمه می گرفت . هر بار که از جلوی دفتر عبور می کردی  با نگاه های سرد و یخی ات به من هزاران چیز را می فهماندی و جوابم را نمی دادی از هزاران تنبیه برایم بدتر بود  .اردیبهشت ماه بود که دوران خدمتت تمام شد .از مدرسه  رفتی و خانه نشین شدی و مدیر جدیدی که نسل ما را به نابودی کشاند و دوران خوش فروغ را کم سو کرد .دیگر برایم دل و دماغی نمانده بود که درس بخوانم و یا با شیطنت هایم مدرسه را ویران کنم .

آخرین سکانسی که از شما یادم هست شاید شیرین ترین آن ها بود . تابستان 89 که با فارغ التحصیلان فروغ به کربلا رفتیم . چقدر شیرین بود و دوست داشتنی وقتی با شما در حرم مولا علی علیه السلام قدم می زدیم . آن موقع ها من به نماز خواندن زیاد اهمیت نمی دادم . چه چیز می توانست مرا شیفته نماز خواندن کند جز کاری که تو کردی . یادت هست که برای بچه های شهدا چند عبای سفید رنگ خریده بودی و یکی از آن ها نصیب من شد . چقدر نماز خواندن در آن برایم شیرین است و هر بار که آن را نگاه می کنم به یاد تو می افتم . به یاد همه ی خوبی هایی که خرج من کردی و من تا همیشه مدیون تو هستم . اکنون که دو سال است تو را ندیده ام دلم به قدر گنجشک برایت تنگ شده است . هفته معلم بهانه ای است برای دست بوسی دوباره تو ... تو که معلم زندگی چندین نسل بوده ای و تا همیشه خواهی ماند .